(((بنام خدا)))
کفایت بیگی متولد ۱۳۶۸/۲/۲۳ ه ش
افغانستان،شهر مزارشریف((ولایت بلخ))
فارغ التحصیل دیپلم اجتماعی
در سن ۹سالگی در یک مدرسه شبانه روزی درشهر مزارشریف در کنار برادربزرگم که استاد دانشگاه بود درس میخواندم و چون از خانواده هم دور بودم خودم اشپزی میکردم که بعد از فوت برادر مجبور به برگشت پیش پدرو مادرم که در زاد گاه اصلیم که ولسوالی(شهر)سانچارک زندگی میکردن شدم، واونجا ادامه تحصیل بدم از اونجایکه عاشق اشپز بودم هرروز با مادرم در اشپزخانه کمک میکردم غذاهای سنتی افغان که بیشتر انها به غذاهای ایتالیایی نزدیک بود مانند پاستای دست ساز چینی مانند دامپلینگهاو...همه رو خیلی بادقت یاد میگرفتم و در مراسمهای بزر گ مهمانیها برای دوستانم اشپز ی میکردم از خیلی بچگی ریسک پذیر بودم از پخت جمع بالا نمیترسیدم که خراب بشه یانه 😁😁که روزی شد همه هم کلاسیام عاشق دست پختم بودن ، به مدت دوسال مغازه گلسازی داشتم تو شهر خودمون تزئینات سفره آرایی رو خیلی دوست داشتم وخیلی موفق بودم تااینکه یک ورشکستگی بدی سراغم اومد من همه چیز رواز دست دادم بعداز آن زندگی دران شهر برایم سخت بود که بایک تصمیم ناگهانی راهی ایران شدم ، وقتی امدم به ایران خیلی برام سخت بوداولین کاری که به من پیش نهاد شد کارساختمانی بود ومن دوست نداشتم ناچارکارمیکردم که ناگفته نماند اونجام خیلی زود رفتم سراغ اشپزخانه 😁وهرروز برای ۱۵۰نفرپرسنل شرکت ساختمانی غذا آماده میکردم که منوی تکراری هم داشتیم ماکارونی وپلومرغ😅که بلاخره یک روزی به من پیشنهادت نظافت چی در یک رستوران پیشنهاد شد همینکه اسم رستوران امدم خیلی سریع قبول کردم رفتم اونجا مشغول کارشدم رستوران فرانسوی (پاپا)خ فرشته تهران ،خیلی سعی میکردم کارهامو تمیز انجام بدم وزود تمومکنمکه از یک پنجره کوچکاز سالن به اشپزخانه راه داشت به آشپزها نگاه کنم وباخدای خودم میگفتم میشود روزی منم جای آنها باشم😅که لطف خدا شامل حالم شد وبه عنوان ظرفشور تو اشپزخانه ورود کردم سر اشپز مون اقای سیامک شیرازی که خیلی بهشون مدیونم مرد خیلی بزرگیه بعد از ۲۰روز ظرف شستن با نگاه کردن به دست آشپزها وسولات زیاد که حوصله شون رو سرمیبردم 😀کارای اونجا رو یادگرفتم وبه عنوان کمکاشپز مشغول شدم که بعد ازیکمدت رستوران مدیریتش عوض شد وشخص دیگری بنام اقای شاهین تبریزیان امدن سبک رستوران یه یک رستوران ایتالیای تبدیل شد
رستوران بلینی که شف ایتالیایی بسیار توانای از المان امد ومن درسه ماه بیش از ۷۰۰نوع غذاهای ایتالیای زیر نظر ایشون اموزش دیدم (البته با سررشته ای که از غذاهای سنتی افغان داشتم )وخیلی لطف بزرگی به من کردن من مدت سه سال اونجا کار کردم از کمک اشپزی به سر اشپزی رسیدم وبعد به عنوان دست راست صاحب آن رستوران چندتا رستوران افتتاح کردیم که بعداد ان رفتم یک رستوران دیگه در هتل آزادی (بیچه)که توسط ایتالیای ها راه اندازی میشد برای تست رفتم و خیلی راحت پذرفته شدم چون همه کاراشون رو خوبی بلد بودم 😉مدت ۲سال و۳ماه کارکردمن همه قسمتها رو چرخیدم وبه عنوان سوپر وایزر ویا معاون سراشپز انتخاب شدم که مدرک اشپزیم رو از همون کامپانی که چهل تا شعبه در کل جهان داره گرفتم
درهمین زمان که انجا مشغول بودم یکشیفت دیگر هم سراشپز یک رستوران دیگربنام مانژیامو بودم خیلی سخت کار میکردم هروقت خسته میشدم به هدفم فکرمیکردم دیگه یادم میرفت بعداز آن پیشنهاد راه اندازی یک رستوران به من شد که خیلی میخواستم خودم رو امتحان کنم قبول کردم وحدو دو ماه مطالعه و مشورت میکردم از دوستای نزدیک و اشخاص که سررشته ای این کاروداشتم مشاوره میگرفتم که بتونم یه کار خوب ارائه بدم و به لطف الهی انجام دادم خیلی خوب جواب گرفتم مورد استقبال مردم قرار گرفت(رستوران سانته)و بعد از آن پیشنهاد دیگری داشتم یکمجموعه باغ بود که اونجا میخواستن رستوران بسازن به من پیش نهاد شراکت دادن که اونها سرمایه گذاری کنن من اجرا، قبول کردم یک فضای خالی کنار یک استخر مخروبه وبازهم منو کتاب ومطالعه ومشاوره شروع با طراحی کردیم به انفاق دوستم اقای حامد ذولفقاری که حرفه شون عمران بود ومن نیز شبانه روزی فکر میکردموکار انجام میدادم تا اونجارو ساختیم یکاشپزخانه کوچکودوست داشتنی که با کلی عشق درست شده بود فضای رستوران چوبی گرم وصمیمی سخت مشغول کاربودم ومدت ۸ماه زمان برد هزینهای انجام شده رو دربیاریم که بعد به سود دهی رسیدم ومن ۵ماه تونستم یه درامد بهتری داشته باشم که ثمره کارمو ببینم خیلی عاشق اونجا بودم وکارم. یک موتور گازی داشتم میرفتم خرید همه چیو روزانه وتازه خرید میکردم اسم رستوران هم به همین معنی بود(فرسکا)
فرش وتازه)مجموعه دولتی بود خیلی توجهی به این چیزا نمیشد که وقتی کسی پیداشدو مبلغ بیشتری پیشنهادداد بدون اینکه با من صحبت کنن قرار دادم رو لغو کردن وبااون شخص واگذار کردن ،من برای یکمدت که این رستوران همونطور بمونه وعشق که نسبت بهش داشتم مجبور شدمبا حقوق خیلی کم کار کنمتا بچها همه راه بیوفتن که بعد امدم بیرون خیلی حس بدی بود و من روشدیدا مایوس کرده بود
اعتماد صاحبان رستوران بیشتر از صداقتم ناشی میشود شاید یه وقتهای ادماذیت هم بشه بخاطر صداقتش ولی بلاخره بی جواب نمیمونه من همیشه خواستم صادق باشم جواب گرفتم موفق شدم ودلیل دیگرش مشتریا بوده که همیشه از دستپختمراضی بودن اینم خالی از لطف خدانیست😊
یک سال پیش در یک نمایشگاه غذایی با همسرم آشنا شدم که ایشون هم صنف هستم وتخصص شون اشپز دریای و استاد دسروشیرینی که بازم خدارو شکر که خانومم رو سر راه من قرار داد که واقعا عاشق هم هستیم
در حال حاضر چندتا پروژه در دست اجرا و نظارت هست که مجموعه توریستی گردشگری پریمو پالاس در خوزستان
مجموعه رستوران شیلان در کرمان
مجموعه کافه بیستروهای زنجیره ای کرپ
در تهران
پروژه ای در حال تاسیس در اصفهان
پروژه ای در حال تاسیس در بند عباس
هدفم اینکه تا اونجای که در توانم هست علمم رودر زمینه تخصص اشپزی ومدیریت خیلی گسترده کنم و در آینده خیلی نزدیک تصمیم دارم یک رستوران با غذاهای افغان رو اجرا کنم تا فرهنگ وتمدن خوراکهای ملی کشورمرو برای مردم خودم و جهان بروسونم
تقدیر همه ماها دست خداست اما همونطور که لطفش همیشه شامل حالم شده آینده خیلی خوب وموفق تری رو برای خودم وهمسر عزیزم وهمچنان خانواده م میبینم